مرجع وبلاگ نویسان جوان

تک بیست
Perhaps My Destination Was Like This
X
تبلیغات
رایتل
سگِ دانا
تاریخ ارسال مطلب : پنج‌شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1388

یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت . وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند وا ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:" ای برادران دعا کنید ؛ هرگاه دعا کردید باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد ." سگ چون این

را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت: " ای گربه های گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

مترجم سایت

سرچ دایرکتوری واژه

چت روم

free counters