مرجع وبلاگ نویسان جوان

تک بیست
Perhaps My Destination Was Like This
X
تبلیغات
رایتل
کجا ؟
تاریخ ارسال مطلب : شنبه 27 مهر‌ماه سال 1387

تاکسی ما داشت توی خیابان می رفت که یکدفعه مردی که بغلم نشسته بود، سرش را گذاشت روی شانه من اینقدر کارش ناگهانی بود که ترسیدم، ولی بلافاصله بر اوضاع مسلط شدم و به مرد گفتم؛ «چرا سرتون رو گذاشتید رو شانه من؟» مرد جوابی نداد از سنگینی سر مرد فهمیدم که مرد مرده است. از اینکه سر یک مرده روی شانه ام بود، اینقدر ترسیدم که نزدیک بود خودم هم بمیرم و سرم را روی شانه مرد دیگری که آن طرفم نشسته بود، بگذارم، اما دوباره با تلاش زیاد بر اوضاع مسلط شدم و گفتم؛ «مثل اینکه برای این آقا مشکلی پیش اومده.» خانمی که جلو نشسته بود، گفت؛ «تازه مشکلاتش حل شده.» گفتم؛ «جدی می گم، ایشون حالشون خوب نیست.» راننده گفت؛ «مرد.» گفتم؛ «یعنی چی؟ چقدر راحت می گین مرد. اصلاً براتون عجیب نیست؟» زن گفت؛ «مردن که عجیب نیست، اگه یکی نمیره عجیبه.» راننده گفت؛ «بله.» و یکدفعه یی او هم سرش کج شد و روی شانه اش افتاد. پرسیدم؛ «آقای راننده هم مرد؟» زنی که جلو نشسته بود، گفت؛ «بله.» پرسیدم؛ «حالا چی می شه؟» زن گفت؛ «هیچی.» گفتم؛ «مرده که نمی تونه رانندگی کنه.» مردی که پهلویم نشسته بود، گفت؛ «رانندگی نمی کنه، ببینید داره صاف می ره طرف دیوار.» نگاه کردم دیدم یک دیوار بزرگ جلوی ماست و ماشین دارد صاف می رود طرف دیوار

مترجم سایت

سرچ دایرکتوری واژه

چت روم

free counters