مرجع وبلاگ نویسان جوان

تک بیست
Perhaps My Destination Was Like This
پیرمرد
تاریخ ارسال مطلب : شنبه 16 آذر‌ماه سال 1387

پبرمردی رنجور،برای زندگی نزد پسر ،عروس و نوه چهار ساله شان رفت.دستان پیرمرد میلرزید و بینایی اش کم بود،و لکنت داشت.خانواده هرشب دور میز غذا خوری غذا میخوردند.اما دستان لرزان پیرمرد و سوی کم چشمانش خوردن را تقریبا دشوار کرد.نخود از قاشقش به زمین می ریخت.وقتی لیوان شیر را برداشت ،اغلب روی رومیزی می ریخت پسر و عروس از این پاشیدگی خشمگین شده بودند.پسر گفت:"باید کاری برای پدر کنیم.من از این شیر ریختن، شلخته غذاخوردن ،و ریختن غذا کف اتاق خسته شدم.بنابراین،زن و شوهر،میز کوچکی در گوشه اتاق قرار دادند. پدربزرگ آنجا تنهایی غذا خورد درحالیکه بقیه خانواده از غذا خوردن دور میز شام لذت بردند و چون پدربزرگ، یکی دوبار ظرف شکسته بود ،غذایش را در کاسه چوبی میریختند.بعضی موقع ها، وقتی خانواده به پدربزرگ نگاه کردند، از تنها غذا خوردن ،اشک در چشمش جمع بود.با این وجود، وقتی او

چنگال یا قاشق پر از غذا را می انداخت، نصایح زننده تنها چیزی بود که زن و شوهر به او می گفتند.پسر چهار ساله شان در سکوت همه اینها را تماشا کرد یک شب قبل از غذا، پدر ،پسرش را دید که کف اتاق با تکه ای چوب بازی می کند .از پسرش به آرامی پرسید:"چی میسازی؟"پسر نیز با شیرینی جواب داد:"اه،دارم کاسه کوچکی برای تو و مادر درست میکنم که وقتی بزرگ شدم غذایتان را در آن بخورید"پسرک خندید و به مشغول کارش شد.این کلمات بقدری ناگهانی پدر و مادر را به خودشان آورد که ساکت شدند.سپس اشک از گونه های هردو سرازیر شد.اگر چه حرفی برای گفتن نداشتند،ولی میدانستند چه کاری باید انجام شود.آن شب،شوهر دستان پدربزرگ را گرفت و به آرامی او را سر میز خانواده آورد پیرمرد، بقیه روزهای عمرش با آنها غذا خورد و به همان دلایل،نه زن و نه شوهر،از زمین افتادن چنگال ،شیر ریخته شده یا رومیزی لکه شده را ناراحت نمی شدند

مترجم سایت

سرچ دایرکتوری واژه

چت روم

free counters